به هم می گفتند: تو دزدیدی... و این پیامبر جانت دارد خود نفرین می شود.
مرد جیبش را توی نایلون ریختند و کولی
مجسمه ای فیلسوف
قرنی قرآنی
سلمان رشدی شده بودم وقتی عید از تخت جمشید در نیامده
آهنگ اندامت را توی قابلمه ریختی
- لف لف... لف لوف... و این اولین داستان
که من لب نمی زدم به این همه انهدام فلسفه
شام آخر سزار در معبد بروتوس
بیا
بعد که خواستی برنگردی
دیگر خودت می دانی جانم / جانم؟
اسب است که گیسوش
یا نمی دانم نمی دانم تمام کورس ها و گنبدها
که هر کبوتر چه قدر / قدرتر از این خدا که به سلمان رشدی باید بگوید نه؟
به هم می گفتند: تو دزدیدی... و این پیامبر جانت دارد خود نفرین می شود.
مرد جیبش را توی نایلون ریختند و کولی
مجسمه ای فیلسوف
قرنی قرآنی
سلمان رشدی شده بودم وقتی عید از تخت جمشید در نیامده
آهنگ اندامت را توی قابلمه ریختی
- لف لف... لف لوف... و این اولین داستان
که من لب نمی زدم به این همه انهدام فلسفه
شام آخر سزار در معبد بروتوس
بیا
بعد که خواستی برنگردی
دیگر خودت می دانی جانم / جانم؟
اسب است که گیسوش
یا نمی دانم نمی دانم تمام کورس ها و گنبدها
که هر کبوتر چه قدر / قدرتر از این خدا که به سلمان رشدی باید بگوید نه؟
یک ردیف دندان شکسته به روز است
تاری از مویش را گذاشته بود
از پنجره به صفحه کلید / و
همانطور که از پرده ها مرغابیها / کوچ
بتها به تماشا و تراشا
تمام پارک با تمام درختها
درختها و قبرستان خاموش کودکانش
که پرده مرغابی شد
ریشوی اول گفت:" گفتم
می خواهو بگویم
که اگر حالا لکنت نگرفته
بگویم
حواسم بود به اینکه سر نخورم
تا تار مویت روی ص لیز را روی صفحه کلید تایپ کرد انگشتم
خواستم آب دیدم عرق
بریزی بهتر است و گرنه هر نوشی نیشی دارد که نیش
... کارم داشت که زنگ زد
ریشوی دوم گفت نه
دوربین از بازیگر جلوتر فیلم می گرفت
بازیگر از عقب دنبال دوربین
می دوید
دوربین قابش را از او
او انگشتش را به اشاره
چادر به لنزش گیپور می شد وقتی چنار... دانه.......................پنجه... اتفاق معصوم گنجشک بودن....
دیگر من نمی آمد به شعر
" از وقتی پایم سر خورد به قاصدک
می نوی سم: می نویسم
با تو خوابم می گیرد و میلی شبیه سیب بر درختی که چوب به تراشیده شدن
مداد شده در اودیپ من
مویت به انگشتم
چد تا می
پی
صفحه سرفه کند
|
خوشحالم که می بینی از امامزاده شدن | |
تنها مرگ است که هر چه بگیرد نظرش را نمی گیرد: بی مرگ / نا مرگ
قرار تا بی به خودش می گیرد دست و پایش گم بی قراری اش
/ می شود: بی قرار
تا قرار نا به خودش می گیرد لیوان از دستش /
/ می افتد: نا قرار
نا مرگ ........ بی قرار
بی مرگ............. نا قرار
این بی نایی مبارک
یعقوب برای خاطره دیدن
همیشه آلبوم ندارد
هی خواب امامزاده دریاها می بینم
وقتی بی پیراهن می بوسی ام
- آقا شما شفا هم می دهید؟
زیارت قبول پیامبر
تف که از آسمان بالا رفت
نماز حاجی
لانگ شات بهشت و
پوستر آموزش وضوهای باطله می خواند
از میان پیراهنت
خشت خشت کبوتر بشو
لبهایم را رو به گنبد بگیر زن
ماهی بشوم بهتر است
در چهره چندمم
پایم برهنه بپوشد
وقتی میان آیینه ها تکثیر می شوی
در هر تکه یک چهره
- چه کسی برقصد
در هر نقاب یک زخمه
زخم
در کدام تکه ببوسمت زن
در دگردیسی ضریح
معبد می شود پیراهن و
من زائر پردشنام اندامت
صدا در کاشی گم شد
و در شکل دهان
گریه تکانی
کاش داد می کشیدی مرد
اینجا همه شتاب بخشیده شدن دارند
گیج و ... موج و ... تورم کفر در سیاهرگ و ... چمباتمه شرقی حاجی و ... آخرین ضریح و ...
گلوی بلندگوها
داد بزن
مرد با بلند گو می گریست
فاحشه...
چشمک... قیچی... خط کش
داد بزن
فاحشه ها
دوربین مخفیانه کتک می زدند
لانگ شات حرم و
شلوار خیس حاجی و
آلرژی مشت به سنگ
قسم شیشه می شکست
زن گفت: نکند هنوز
اصلا ول کن
هی هنوز... هی هنوز... هی هنوز...
این اسب توی پیراهنت نمی ماند
لیوان خالی نیست
نصف شطرنج مات است هنوز
- آقا شفا هم می دهید؟؟؟؟
دستمال به پیشانی ام / راهبه
کتاب مقدس در قفس ریه / خاک
دود... عود... کندر
شاعر تنها یک من است
من تنها یک شاعر است
یک تنها شاعر من است
تنها شاعر من یک است
یک با ردیف بی نهایت صفرها و لیوانها
مرد بین نقطه ها تجزیه شد
آنجا که گره فهمید
فلسفه نوشت برای تو
هزار تومان هم برای ضریح
دستهای بریده سردار
بی خودکار
آنجا
کف دستم گذاشتند
می نوشتم که گم تر
که به جستجوی
که من بشود تو
به نقطه چین ها بگو
پوشیده تر از این نمی شود داد زد زن
مرد نقطه شده بود
وقتی جمله تمام شد
بی لب حرف شنیده بود مرد
- آقا شما شفا هم می دهید؟؟؟؟؟؟؟
برای تمام رییس جمهورهای جهان می نویسم تا بدانند با واژه بهتر می توان جنگید.
سیاستمدارها همیشه شاعران را دست کم می گیرند و تاریخ ادبیات کم از اینها سراغ ندارد... اما می خواهم به همه شان بگویم: کلام را برای شاعران بگذارید....
توضیح: نام این اثر کاریکلماتوری از احسان هاشمی است
|
آب تر از مویرگان به گل نشسته در انسان و غالب مغلوب است وقتی که از کاهگل جسم، خاک را خانه تکانی کرده باشی. نفس بادی روان است: باد بهار زنده کننده است خود را از آن نپوشانیم. نفس گاهی هم نفس است: اماره و لوامه و گاهی هم مطمئنه در زمانی که به قیمت بی اعتباری کتابهای مقدس شوق و شهوت گناه در تو زبانه می کشد. نفس گواه است. نفس نام دیگر زمان است... بی کابوس لال شدن قناریهای کوکی و شماته. نفس نگاه است، بی شرم نگاه در چشمان معصوم پسند هر خدای کوچک و بزرگ بتخانه ای. ذات اقدس است نفس پس نفس مقدس است. نفس عامل است و صدا از نی معلول تر. نفس عدم است: تماشای یکبارگی جهان و هیچ شدن ابدی تو. نفس مرا به یاد دونده ای می اندازد که در دو صد متر المپیک ترانه می خواند. | |
نفس یعنی اینکه نباید فکر سکوت را کرد.... بالاخره این نفسی که فرو برده ام مفرح ذات که هست.
نفس گاهی شبیه بچه ها می شود وکلمه ها توی حلقومش گیر می کنند می شود نفس گیر.
نفس خود مرگ است، وقتی به شماره می افتد از اینکه خدایا! چگونه با یک روز دیگر روبرو شوم؟
... و نفس... نفس نفس... خود عشق است وقتی که او در من می پیچد... وقتی که از هم سرشار می شویم.
هر نفسی که فرو می رود ممکن است در نیاید...
نفس پرنده ایست که هر وقت دلش خواست پرواز می کند.
بازدم به دم گفت: نفست را می گیرم!...!
نفس دمیدن روح در جنین چهل روزه است.
آتش از نفس گر می گیرد، جوجه ققنوس از ترانه های هزار ساله ققنوس مادر.
نفسم برید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کوچه جایی است که پیامبران در آنها کتک می خورند.
پدرم از کوچه بدش می آمد چون ماشین خور نبود.
دیده ام گاهی کسی زیر پنجره اتاق خوابم می نویسد: مردی می خواهد کوچه ات را بگردد. اگر بیداری بیا پایین.
کوجه تریاکی است که پرسه زنها را به یک پای کوفته و خواب راحت نشئه می کند.
کوچه یعنی بوی قورمه سبزی همسایه برای زنی که ویار خوردن می کند و چیزی برای خوردن پیدا نکرده.
کوچه آدم بی صدایی است که با پیراهنی از آجر و عابر بزرگ شدن تو و بچه محلها را آرام تر از پدرها نگاه می کند.
کوچه می گوید که از کجا باید رفت و از کجا نباید.
کوچه باریکه ایست میان من و تو، فاصله دوردست پیراهنها.
کوچه گاهی هم بن بست است: وقتی را می گویم که به هیچ وجه حاضر به لبخند نیستی.